درباره نویسنده
آسمان
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • آسمان
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • محبوبه شب
  • گوش می کنم
  • سال 89
  • دنیایی از آن خود می خواهم
  • ای وای از این سوز زمان....
  • چکش
  • تجربه من
  • سفربه شیراز
  • زمان به انتظار نمی ماند
  • رها
  • ریشه انسانیت
  • یه پست پر از خاطره!!!
  • بیا می خوام راهیت کنم....
  • دلیلی برای بودن!!
  • آینه را برگردان
  • جایزه من یا هدیه باران!!
  • بازارچه خیریه محک
  • چه فاصله غریبیست...
  • شوق
  • فرشته خاطرات
  • تولدتولد تولدت مبارک
  • هستی
  • قسمتی از دست نوشته های یک پدر
  • سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧
  • آینه
  • سه‌شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦
  • یه درس ناب
  • سفيد
  • تجسم واقعيت
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • فروردین ۸٩
  • آبان ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
دوستان من
  • بيا تا برايت بگويم....
  • لمس آسمان
  • من وبابام
  • آيات آسمانی
  • بيمارستان خيريه کودکان سرطانی محک
  • انجمن گويندگان
  • زمزم دل
کدهای اضافی کاربر


ناقوس سکوت
محبوبه شب
نویسنده: آسمان - سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠

یکشنبه شب بود که محبوبه به اعضای خونه ی ما اضافه شد، یاد قدیما افتادم که حیاط خونه ما پر از گل و یه باغچه کوچولو بود اون موقع ها نمی فهمیدم که چه نعمتی خدا بهمون داده ولی الان میفهمم که بودنشون یعنی آرامش، زیبایی ، عشق ، احساس...

گلا آرومن همینه که ما از مصاحبت باهاشون لذت میبریم

گلا چیز زیادی از ما نمیخوان ولی خیلی چیزا به ما میدن همینه که عاشقشون میشیم

گلا سمبل عشقن واسه همینه که باید داشته باشیمشون

حالا دیگه

من و مامان و یاس ومحبوبه و یه دنیا عشق با هم زندگی میکنیم

 

 

 

 

 

نظرات ()



گوش می کنم
نویسنده: آسمان - سه‌شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳٩٠

در تکاپوی انسان شدن خویش وا مانده ام

نزدیک به دوراهی زندگی خاموش کرده ام

طلوع ستاره های آسمان به خواب می روم

و این چنین در اندیشه زندگی کردنم

و به ناگه می بینم

باد بهاری صورتم را نوازش می کند

ستاره های آسمان صدایم می کنند

مهتاب مرا در آغوش می گیرد

جوانه ها به رویم لبخند می زنند

انگار خدا صدایم می زند

نظرات ()



سال 89
نویسنده: آسمان - دوشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٩

چقدر دلم گاهی واسه اینجا تنگ میشه

واسه لحظاتی اندکی کوچکتر از الان

چرا آدم هر چی بزرگتر میشه از اصل دورتر میشه!!!

 

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار    صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند

نظرات ()



دنیایی از آن خود می خواهم
نویسنده: آسمان - شنبه ٢ آبان ،۱۳۸۸

 

نمی دونم درسته یا غلط!!!!

نمی دونم این موقع ها خدای من کجاست که بهم بگه چی کار کنم!!!

چقدر زود گمش می کنم ،شایدم اون جایی رفته که نمی تونم ببینمش..

شاید چشامو روش بستم

آخه مگه میشه آدم چشاشو روی خدا ببنده!!!

مگه میشه خدا تا دیروز دستتو گرفته باشه و یهو اون روز رهات کنه!

آره میشه، خودتو گول نزن....

تو چند روز پیش بود که حس کردی دیگه نگات نمیکنه... 

نظرات ()



ای وای از این سوز زمان....
نویسنده: آسمان - شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸۸

کی اشکاتو پاک میکنه
شبا که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه
وقتی منو نداری

شونه کی
مرهم هق هقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری
شبای بی ستاره

برگ ریزونای پاییز
کی چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع میکنه
برگای زرد و خسته

کی منتظر میمونه
حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد
شب برسه به فردا

کی از سرود بارون
قصه برات میسازه
از عاشقی میخونه
وقتی که راه درازه

کی از ستاره بارون
چشماشو هم میذاره
نکنه ستاره ای بیاد
یاد تو رو نیاره

پ ن: ای وای از این درد زمان

       

نظرات ()



چکش
نویسنده: آسمان - یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۸

گاهی یهمو به خودمون میایم ومی بینیم که چقدر گذشته و شاید نزدیک به نفسای آخرمونه

شایدم نزدیک نیست ویه چیزی مثه پتک خورده تو سرمون 

بهمون الهام میشه که دیگه وقت تنگه یا دیگه بسه

دیگه وقت تنگه...!!!! یعنی باید چی کار کرد؟؟؟

توبه کردن؟

جبران کردن؟

حلالیت طلبیدن؟

خلوت گزیدن؟

عبادت؟

عشق ورزی؟

نوازش قلبی؟

شکستن دردی؟

پیوند قلبی؟

.....

.

.

یا دیگه اونقدر سنگین شدیم که باید بشینیم و منتظر آخرش باشیم ؟

 

 

نظرات ()



تجربه من
نویسنده: آسمان - یکشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٧

یه تئوری پردازبزرگ نیشخند( ازدوستانم ) میگه که آدم باید دوستاشو حفظ کنه و قدمت دوستیشو بالا ببره به جای اینکه دایره دوستیهاشو گسترده کنه، اون معتقده که عمق هر چیزی باید زیاد بشه .وقتی این حرفو زد خیلی روش فکرکردم یه جورایی حرفش جالب بود ولی با رفتارهای من متناقض. چون من دوست زیاد دارم ولی نه آدمایی که خیلی باهاشون راحت وصمیمی باشم...حرفش روم اثر گذاشته بود.خیلی گذشت ومن یکی از دلایلی که برای رفتار خودم پیدا کردم این بود که خوب آدم از هر کسی یه چیزی یاد میگیره یا اینکه برخورد با نوعهای متفاوت آدمارو تجربه میکنه، خوب البته اینارو از راههای دیگه هم میشه بدست آورد(این برای من دلیل دلچسبی نبود)  با این حال دلیلمو دوست داشتم ولی دنبال یه دلیل شیرین دیگه ای می گشتم چون باز حرف اون تئوری پردازعزیز برام معنای قشنگی داشت... تا اینکه یه تجربه باارزشی این چند وقت برام ثابت کرد که این تعدد باعث میشه آدم ارزش دوستان واقعی خودشو بشناسه. در تعدد، آدم به دنبال مقایسه میره، آدم دست به انتخاب میزنه...این مقایسه قیمت بعضی از دوستارو خیلی بالا میبره.

پ ن : این تئوری پرداز خودش یکی ازهمون عزیزانی که آدم باید ارزششو بفهمه.

پ ن: تعدد در بعضی موارد نه تنها خوب نیست بلکه عوارض سوء زیادی
      در برداره.
به طور غیرشفاف وروانشناسانه : گاهاً این کثرت در
      مواردی انسان رو به نابودی می کشونه.( نگین نگفتم )

                                                                            

نظرات ()



سفربه شیراز
نویسنده: آسمان - دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٧

به طور کاملاً عجیب وجالبی یهو به ما گفتن باید بریم شیراز..
 
پنجشنبه، جمعه ،شنبه

تا حالا نرفته بودم خیلی خوشحال شدم وخوشحال تر این که حداقل یه روزسرکار نمی رم( جدیداً خیلی تنبل شدم)

تاخبروشنیدم سریع یه لیستی از دیدنیهای شیراز در آوردم که اونجا میریم وقتمون هدرنره...

پیش زمینه ذهنی من ازشیراز یه شهرزیبا با بافت سنتی که تو همه خیابوناش گل ودرخته وبیشتره دیواراشونم حتماً باید پرازنقش ونگارباشه بود اما خیلی هم این طورنبود(نمی دونم چرا انقدرتخیلی فکر می کردم). یه چیز دیگه که برام جالب بود ودوست داشتم بشنوم لهجه شیرازی بود.جلوی حافظیه که بودیم رفتیم پیش یه آقایی،می خواستیم یه آدرس ازش بپرسیم .آقاهه انقدر بامزه ودوست داشتنی صحبت می کرد که ما خودمونو زدیم به خنگی،هی گفتیم بخشید دقیقاً متوجه نشدیم که کجا باید بریم!!! اون بنده خدا هم دوسه باربا مهربونی وحوصله تمام برای ما توضیح داد (خدا ازسر تقصیراتمون بگذره!) ازاین کارا زیاد کردیم.البته من الان دیگه خودم به لهجه شیرازی مسلط شدم...

شیراز واقعاً آثار باستانی بسیار زیبایی رو داره که متاسفانه فکر نمی کنم خیلی بهشون بها داده بشه و اون جور که شایسته این یادگاریهاست ازشون نگهداری بشه.واقعاً دراین شهر توریستی بااین همه بناهای زیبا واصیل کمبود نیروی مسئول ومتوجه به امورکاملاً احساس می شه.(من پیشاپیش ازمسئولین محترم شیراز به خاطر این جسارتم عذرخواهی می کنم!) ازچند تااتفاق جالبه قابل گفتن یکیش رفتن به سعدیه بود...سمت چپ آرامگاه یه حوض بزرگ بود،رفتیم کنارحوض که تعدادی ازدوستان مراسم عارفانه خودشونو به جا بیارن وارادت خودشونو خدمت سعدی عرض کنن که متوجه سکه های داخل حوض شدیم وبعد ازکمی تأمل وباتوجه به اینکه نمی تونستیم  از کسی سوال کنیم به این نتیجه رسیدیم که پای حاجت ونذرواینا درمیونه و ماهم به تبع اون هرچی سکه تو کیفمون داشتیم خالی کردیم توی حوض آب ودست به دامان سعدی شدیم ( الهی دریاب که ما چه کارا که نمی کنیم!!!)

یه چیزبامزه وجالبه دیگه سوغاتی خریدن مابود.اولاً نه تنها ما نمی دونستیم که سوغاتی اونجا چیه بلکه شیرازی های عزیز هم این مسئله رو نمی دونستن.ازهرکی سوال می کردیم یه چیزی می گفت.خلاصه که طی مراسم جالب وخنده داری یه سرنخهایی دستمون اومد...    یوخه ، کلوچه مسقتی...رفتیم یه جایی همون نزدیک حافظیه که بهمون آدرس داده بودن تا یوخه وازاین چیزا بخریم، کمی نان یوخه و ارده خریدیم وکلی چیز هم تو مغازه خوردیم. عین این آدمای ندید بدید هرچی اونجا می دیدیم میگفتیم آقا اینا چه مزه ای هستن؟ اون بنده خدا هم هی می آورد وما هم که دست کسی رو نمی تونیم رد کنیم وشرمنده کسی بشیم از همه چی به معنای واقعی تست کردیم،نزدیک به40 دقیقه تومغازه بودیم وبسیار شرمنده لطف فروشنده شدیم...این آقا ازاون کلوچه مسقتی ها نداشت وبلاخره لطف خدا شامل حالش شد وما به مغازه اون طرف خیابون رفتیم...گفتم آقا این کلوچه مسقتی چیه؟ شما دارین؟ گفت بله خانم ودرکمال ناباوری همون نون برنجی خودمونو نشونمون داد (آخه چرا به نون برنجی میگن کلوچه مسقتی!!!) البته شاید لای نون برنجی یه تیکه مسقتی گذاشتن.. ولی حیف که نداد تست کنیم که بفهمیم طعمش واقعاً چیه !! ما هم که بدون تست چیزی نمی خریم دست خالی از کلوچه برگشتیم. همه چیه سفر خوب بود غیر ازلحظات آخر سفرکه حس خوبی بهم نداد، ماجرا ازاین قرار بود ، روز آخرتصمیم گرفتیم نماز مغرب بریم شاهچراغ وخداحافظی کنیم وبعد بریم چندتا جایی که باید می رفتیم. ساعت 4:45 حرکت کردیم که یکی از دوستان گفت اول بریم چندتا جایی که نرفتیم و آخربرنامه بیایم شاهچراغ وبعد هم آماده بشیم برای برگشت به تهران ، با این برنامه موافقت شد. ساعت نزدیک به 8 بود که طبق برنامه باید می رفتیم        شاهچراغ ،مشکلی قابل حل پیش اومد ولی بااین حال تصمیم گرفتیم برگردیم هتل وسایل روبذاریم وبعد بریم زیارت ...برگشتیم هتل وبه محض آماده شدن برای زیارت یه کاری کاملاً ناخواسته پیش اومد که اگر اون موقع به هتل برنمی گشتیم باهاش مواجه نمی شدیم وبه این سبب ما شب آخربه شاهچراغ نرفتیم...یکی از بچه ها گفت امشب واقعاً قضیه نطلبیدن رو حس کردم، انگار شاهچراغ از این که دوبار برنامه رفتن به اونجا رو عوض کرده بودیم ناراحت شده بود..

پ ن: شیرازشهری زیبا با مردمانی خوب وآرومه...( نمیشه توی سه روزقضاوت کرد ولی ایناروگفتم که خیال یکی ازدوستانم که تا چندوقته دیگه قراره ساکن شیراز بشه ،راحت باشهنیشخندخجالت)

 

نظرات ()



زمان به انتظار نمی ماند
نویسنده: آسمان - دوشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٧

نه هر چه دانسته شد باید گفته شود
و نه هرچه گفتنی ست وقت گفتن آن رسیده
و نه هر چه وقت آن رسیده اهل آن حاضرند
دانسته ها را فرو
 
می خوریم گویی نمی دانیم
 و به انتظار آن هنگامه که بسیار باید گفت و شادی آفرید
می نشینیم و چه بسیار با لبانی بسته کلام می آفرینیم .
اما چون آن هنگامه رسد به حیرت می نشینیم چون کلامی نیست
 کلام را چه جای فریاد؟
نگران آن هنگامه ایم پس چرا اهل کلام حاضر نیستند؟
هنگامه که گذرد مجالی نیست.
کلام را بی آفرین
                       شاید فردا روز دیگری باشد

 

 

نظرات ()



رها
نویسنده: آسمان - شنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٧

به خدا بسپارش که

 سوزسرمای آن شب پاییزی را برایت صدچندان کرد

به خدا بسپارش که

 نیاز چشمهایت را در سرما ی وجودش سوزاند

به خدا بسپارش که

 آسمان آن شب را دربرابراشک چشمانت خجل کرد

* * * *

به خدا می سپارمت.........

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »