به طور کاملاً عجیب وجالبی یهو به ما گفتن باید بریم شیراز..
پنجشنبه، جمعه ،شنبه
تا حالا نرفته بودم خیلی خوشحال شدم وخوشحال تر این که حداقل یه روزسرکار نمی رم( جدیداً خیلی تنبل شدم)
تاخبروشنیدم سریع یه لیستی از دیدنیهای شیراز در آوردم که اونجا میریم وقتمون هدرنره...
پیش زمینه ذهنی من ازشیراز یه شهرزیبا با بافت سنتی که تو همه خیابوناش گل ودرخته وبیشتره دیواراشونم حتماً باید پرازنقش ونگارباشه بود اما خیلی هم این طورنبود(نمی دونم چرا انقدرتخیلی فکر می کردم). یه چیز دیگه که برام جالب بود ودوست داشتم بشنوم لهجه شیرازی بود.جلوی حافظیه که بودیم رفتیم پیش یه آقایی،می خواستیم یه آدرس ازش بپرسیم .آقاهه انقدر بامزه ودوست داشتنی صحبت می کرد که ما خودمونو زدیم به خنگی،هی گفتیم بخشید دقیقاً متوجه نشدیم که کجا باید بریم!!! اون بنده خدا هم دوسه باربا مهربونی وحوصله تمام برای ما توضیح داد (خدا ازسر تقصیراتمون بگذره!) ازاین کارا زیاد کردیم.البته من الان دیگه خودم به لهجه شیرازی مسلط شدم...
شیراز واقعاً آثار باستانی بسیار زیبایی رو داره که متاسفانه فکر نمی کنم خیلی بهشون بها داده بشه و اون جور که شایسته این یادگاریهاست ازشون نگهداری بشه.واقعاً دراین شهر توریستی بااین همه بناهای زیبا واصیل کمبود نیروی مسئول ومتوجه به امورکاملاً احساس می شه.(من پیشاپیش ازمسئولین محترم شیراز به خاطر این جسارتم عذرخواهی می کنم!) ازچند تااتفاق جالبه قابل گفتن یکیش رفتن به سعدیه بود...سمت چپ آرامگاه یه حوض بزرگ بود،رفتیم کنارحوض که تعدادی ازدوستان مراسم عارفانه خودشونو به جا بیارن وارادت خودشونو خدمت سعدی عرض کنن که متوجه سکه های داخل حوض شدیم وبعد ازکمی تأمل وباتوجه به اینکه نمی تونستیم از کسی سوال کنیم به این نتیجه رسیدیم که پای حاجت ونذرواینا درمیونه و ماهم به تبع اون هرچی سکه تو کیفمون داشتیم خالی کردیم توی حوض آب ودست به دامان سعدی شدیم ( الهی دریاب که ما چه کارا که نمی کنیم!!!)
یه چیزبامزه وجالبه دیگه سوغاتی خریدن مابود.اولاً نه تنها ما نمی دونستیم که سوغاتی اونجا چیه بلکه شیرازی های عزیز هم این مسئله رو نمی دونستن.ازهرکی سوال می کردیم یه چیزی می گفت.خلاصه که طی مراسم جالب وخنده داری یه سرنخهایی دستمون اومد... یوخه ، کلوچه مسقتی...رفتیم یه جایی همون نزدیک حافظیه که بهمون آدرس داده بودن تا یوخه وازاین چیزا بخریم، کمی نان یوخه و ارده خریدیم وکلی چیز هم تو مغازه خوردیم. عین این آدمای ندید بدید هرچی اونجا می دیدیم میگفتیم آقا اینا چه مزه ای هستن؟ اون بنده خدا هم هی می آورد وما هم که دست کسی رو نمی تونیم رد کنیم وشرمنده کسی بشیم از همه چی به معنای واقعی تست کردیم،نزدیک به40 دقیقه تومغازه بودیم وبسیار شرمنده لطف فروشنده شدیم...این آقا ازاون کلوچه مسقتی ها نداشت وبلاخره لطف خدا شامل حالش شد وما به مغازه اون طرف خیابون رفتیم...گفتم آقا این کلوچه مسقتی چیه؟ شما دارین؟ گفت بله خانم ودرکمال ناباوری همون نون برنجی خودمونو نشونمون داد (آخه چرا به نون برنجی میگن کلوچه مسقتی!!!) البته شاید لای نون برنجی یه تیکه مسقتی گذاشتن.. ولی حیف که نداد تست کنیم که بفهمیم طعمش واقعاً چیه !! ما هم که بدون تست چیزی نمی خریم دست خالی از کلوچه برگشتیم. همه چیه سفر خوب بود غیر ازلحظات آخر سفرکه حس خوبی بهم نداد، ماجرا ازاین قرار بود ، روز آخرتصمیم گرفتیم نماز مغرب بریم شاهچراغ وخداحافظی کنیم وبعد بریم چندتا جایی که باید می رفتیم. ساعت 4:45 حرکت کردیم که یکی از دوستان گفت اول بریم چندتا جایی که نرفتیم و آخربرنامه بیایم شاهچراغ وبعد هم آماده بشیم برای برگشت به تهران ، با این برنامه موافقت شد. ساعت نزدیک به 8 بود که طبق برنامه باید می رفتیم شاهچراغ ،مشکلی قابل حل پیش اومد ولی بااین حال تصمیم گرفتیم برگردیم هتل وسایل روبذاریم وبعد بریم زیارت ...برگشتیم هتل وبه محض آماده شدن برای زیارت یه کاری کاملاً ناخواسته پیش اومد که اگر اون موقع به هتل برنمی گشتیم باهاش مواجه نمی شدیم وبه این سبب ما شب آخربه شاهچراغ نرفتیم...یکی از بچه ها گفت امشب واقعاً قضیه نطلبیدن رو حس کردم، انگار شاهچراغ از این که دوبار برنامه رفتن به اونجا رو عوض کرده بودیم ناراحت شده بود..
پ ن: شیرازشهری زیبا با مردمانی خوب وآرومه...( نمیشه توی سه روزقضاوت کرد ولی ایناروگفتم که خیال یکی ازدوستانم که تا چندوقته دیگه قراره ساکن شیراز بشه ،راحت باشه
)